هق هقی ندارم
به راه حلی هم فکر نمی کنم
به صفحه ی مانیتورم نگاه می کنم و هر از گاهی آروم گریه می کنم
بهت آخرین احساسیه که توی این دو هفته تجربه اش کردم
چنین نوشت آریا...
این روزها از نزدیکترین هام حرف از غرور ملی و همدلی و ... می شنوم. با خودم میگم پس لابد مشکل یه جایی توی منه که برام هیچی عوض نشده:
که
می دونم این آقایی که کنارم توی راهپیمایی شرکت می کنه، همونه که فکر می
کنه عقل کله و اگه نظرت باهاش مخالف باشه اصلا به حرفت گوش نمیده ببینه چی میگی
که اون یکی که اون طرف تر دستش رو به نشونه ی "وی" برده بالا، همونه که وقتی سوار تاکسی میشی با اخم های تو همش حتی جواب سلامتم نمیده
که
اون موتور سواره که موتورش رو سبز کرده و دستشم بالا گرفته، همونه که اگه
دیروز بهش میگفتی "چرا از پیاده رو میری؟" دستش رو یقت بود
و اون استاده که تو تحصنه، همونه که اگه سر کلاس سوال بپرسی ممکنه مسخرت کنه
و اون همسایه ای که شبا بدون بلوز باهات میاد روی پشت بوم الله و اکبر میگه همون آقای بداخلاقیه که میگه چرا با دوست دخترت اومدی خونه
که این محله ای که شبا صدای الله و اکبرش بلنده، فقط مرداشون میان روی پشت بوم تا الله و اکبر بگن
که این جامعه همون جامعه دوست نداشتنیه عبوس و متعصب و تنگ فکره...
اگه 70 میلیون نفر هم تظاهرات مدنی انجام بدن، برای من ایران همون کشور مرده است...