تبليغاتX
آریا نوشت

آریا نوشت

چنین نوشت آریا...

حالا منم و تویی و این زندگی لنگ در هوا...

حالا منم و تویی و این همه دهن بسته ی من...

حالا منم و تویی و...

حالا منم و تویی و ...

حالا منم و تویی و این سیگنالایی که معلوم نیست حرف حسابشون چیه، یه جا درست می شن و زودی یه جا دیگه پتی خاموش می شن...

حالا منم و تویی و این همه چرت و پرت که اگه نگمشون تو دهنم کف می کنه...

هی! گوش می کنی؟ با تو ام ها...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 23  توسط آریا 

شرابی تلخ می خواهم، که مرد افکن بود زورش... مگر یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش... مذاق حرص و آز ای دل، بشوی از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن... به لعب زهره ی چنگی و مریخ سلحشورش

----------

چه خوبه که من و حافظ انقدر همدیگه رو درک می کنیم نه؟!!D:

این سه بیت رو نگفته بود خودم امشب می گفتم!

+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 23  توسط آریا  | 

به اندازه ی همه ی خاطرات مرور شده ی جمع های دانشجویی دانشگاه تهران، به اندازه ی عشق همه ی دخترای آرایش کرده ولی روشن فکر به دوست پسرای گذشتشون که هنوز از بوی عطر پسره فشارشون می افته، به اندازه ی همه ی آهنگ های dance me to the end of love و همه ی کتابای "در تنگ"، همه ی خونه های بزرگ و پر اتاق خواب که الان روشون یه وجب خاک نشسته اما یه زمانی قلقله بودند! به اندازه ی همه ی دفترهای خاطرات که از خوندشون فقط می شه یه لبخند با یه "هی..." گفت و همه ی goodbye پارتی ها برای بهترین دوستت که دیگه هیچ وقت نمی بینیش، همه ی گریه های خواهرای یه ذره کوچیکتر تو عروسی خواهر بزرگه، به اندازه ی حسرت همه ی رابطه های به هم خورده برای رفتن و همه ی دوستی های دانشجویی و اردوها و سمینارای تموم شدش! به اندازه ی همه ی پاتوق ها، همه ی یادگاری ها و همه ی همه ی همه ی دلتنگی ها و نوستالوژی ها و خاطره ها و خاطره ها و خاطره ها دوس دارم خودم رو به این لحظه پیوند بزنم...
چقدر زمستون حس "هی..." به من می ده...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 16  توسط آریا  |