تبليغاتX
آریا نوشت

آریا نوشت

چنین نوشت آریا...

آریا نوشت ۱- حالا واقعا ما خوشبختیم که مجبوریم یه زبان دیگه رو ( هم به صورت تکنیکی هم عامیانه) یاد بگیریم یا باید فحش بدیم که وقتمون رو می گیره و نمی ذاره به کارمون برسیم؟!

آریا نوشت ۲- الان کوه رفتن عالیه! باور ندارین؟ کافیه یه روز ۸:۳۰ از خواب بیدار شین (دقت کنید که لازم نیست ساعت ۶ این کار رو بکنید و این خیلی مهمه!) و برین گلاب دره!  اصلا هم شلوغ و کثیف نیست و لازم نیست دلتون برای موضوع همیشگی طبیعت و بطری های پلاستیکی بسوزه! و اصلا هم تا راه می رین بتون نمی گن بفرمایید غذا حاضره! در عوض براتون یه هوای خنک٬ برگ های خوش رنگ، بدون اشعه خورشید آمادست؛ البته انقدر خورشید هست که از عینک آفتابیتونم لذت ببرید!

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 1  توسط آریا  | 

طبقه اول- یه تالار بزرگ، یه سقف 10 متری با یه لوستر بلند و با شکوه... اطرافش چند تا راهرو و اتاق های کوچیک و بزرگ، که قطعا می شد تو هر کدومش یه صندوقچه چوبی با کلی چیز عتیقه پیدا کرد. توی تالار، مردهای متشخصی که اکثرا هم دیگه رو "دوک" یا "سِر" صدا می کردند؛ با چهره های جدی، شمرده قدم بر میداشتند و با هم حرف می زدند... اگه یه ذره پایین تر رو نگاه می کردی آدم های قد کوتاه زیادی رو می دیدی که به سرعت این طرف و اون طرف می دوند و با جدیت کار می کنند. کافی بود یه نگاه به دستای فرز چاقشون بکنی تا مطمئن بشی که کمتر کاری هست که این کوتوله ها از عهدش بر نیان! به دیوار ها تصویرای بزرگی از آدمایی بود که لابد اجداد این ساختمون بودند. دور تا دور اتاق ها و تالارها تا سقف قفسه های کتابخونه بود و چیزی که چشم رو می گرفت انتهای سالن یه شومینه گرم با یه صندلی راحتی بود که می تونستی توش هر چقدر که می خوای قهوه بخوری و کتاب بخونی...

طبقه دوم- کمی خلوت تر... با دیوارهایی که گاهی محو می شدن و تابلو های عکسی که تصویر توشون وقتی خسته می شد تغییر وضعیت می داد، آدماش کمتر جدی بودند، اما حتی نگاه عادیشون عمق زیادی داشت. آدمایی که همدیگه رو به اسم کوچیک صدا می کردن و نوشیدنی هایی که هر وقت اراده می کردن  تو دستشون ظاهر می شد، دور تا دور اتاق ها و تالارها تا سقف قفسه های کتابخونه بود و چیزی که چشم رو می گرفت انتهای سالن یه شومینه گرم با یه صندلی راحتی بود که می تونستی توش هر چقدر که می خوای قهوه بخوری و کتاب بخونی...

 

طبقه سوم- پر از اتاق! اتاق پشت اتاق... اتاق پشت اتاق. با دیوارهایی که گاهی از بین اتاق ها برداشته می شدند. تو هر اتاق چند نفر دور یه میز با هم بحث می کردند و اگه می خواستی به اتاق بغلی بری کافی بود به طرف دیوارش حرکت کنی، اون وقت اتاق کش می اومد، کش می اومد تا یهو احساس می کردی آدمای دور میز عوض شدند! دور تا دور اتاق ها و تالارها تا سقف قفسه های کتابخونه بود و چیزی که چشم رو می گرفت انتهای سالن یه شومینه گرم با یه صندلی راحتی بود که می تونستی توش هر چقدر که می خوای قهوه بخوری و کتاب بخونی...

 

با تضمین می شد گفت حتی اگه یکی همه ی عمرشو تو این ساختمون بگذرونه هم نمی تونه همه جاشو ببینه! می شه ساعتها کنار شومینه هاش نشست و قهوه خورد و کتاب خوند و قهوه خورد و کتاب خوند و قهوه خورد و ...

 

به این فکرم که منم برم اونجا زندگی کنم؛ یه جایی کنار یکی از شومینه های چوبی و گرم ساختمون با شکوه "فیزیک"!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 18  توسط آریا  | 

خب خیلی خوبه که اگه می خواین استاد بشین روی موضوع درستون تسلط عالی ای داشته باشید٬ و این عالیه که وقتی چیزی رو خوب توضیح ندادین یا بلد نبودین بگین بعدا می گم!

به عنوان یه استاد مهمه که لباس مرتب و ظاهر خوبی داشته باشید٬ زیر لبی حرف نزنید٬ رو به کلاس حرف بزنید٬ با جامعه علمی تماس داشته باشید و ...

اما خواهش می کنم اگه استاد شدید همیشه حواستون باشه که حرف شما ممکنه برا یه دانشجویی خیلی مهم باشه! بی ملاحظه حرف نزنید٬ تلخ نباشید و به هیچ وجه سوالی رو مسخره نکنید... اگه نه هرچقدر هم که فاکتور های یه استاد خوب رو داشته باشید این خصوصیتتونه که تو چشم من می زنه٬ آقای دکتر کریمی پور!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 21  توسط آریا  |