توی کتاب "خودکاوی" کارن هورنای راجع به یکی از بیمارهاش گفته که وقتی اتفاق بدی براش می افته سعی می کنه اونو بزرگتر تصور کنه یا جلوه بده و به خودش بگه که احساس درماندگی و تنهایی شدیدی می کنه چون اتفاق خیلی خیلی بدی براش افتاده... و توی روانکاوی متوجه شده بود که به صورت ناخداگاه این کار برای اینه که تصور می کنه وقتی دیگه خیلی بدبخت باشه و واقعا نتونه خودش اوضاع رو رو به راه کنه حتما یکی پیدا می شه که کمکش کنه٬ شاید چون تو بچگیش وقتی تو چنین موقعی احساس درموندگی می کرده مادرش کمکش می کرده...
منم فکر کنم به این مشکل دچارم! حالا این به خوانندگان محترم وبلاگم چه ارتباطی داره سوال جالبیه!