تبليغاتX
آریا نوشت

آریا نوشت

چنین نوشت آریا...

توی کتاب "خودکاوی" کارن هورنای راجع به یکی از بیمارهاش گفته که وقتی اتفاق بدی براش می افته سعی می کنه اونو بزرگتر تصور کنه یا جلوه بده و به خودش بگه که احساس درماندگی و تنهایی  شدیدی می کنه چون اتفاق خیلی خیلی بدی براش افتاده... و توی روانکاوی متوجه شده بود که به صورت ناخداگاه این کار برای اینه که تصور می کنه وقتی دیگه خیلی بدبخت باشه و واقعا نتونه خودش اوضاع رو رو به راه کنه حتما یکی پیدا می شه که کمکش کنه٬ شاید چون تو بچگیش وقتی تو چنین موقعی احساس درموندگی می کرده مادرش کمکش می کرده...

منم فکر کنم به این مشکل دچارم! حالا این به خوانندگان محترم وبلاگم چه ارتباطی داره سوال جالبیه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 21  توسط آریا  | 

 
من خیلی دوس دارم وقتی از کسی می پرسم "دیگه چه خبر ؟" به جای کلمه ی خیلی روتین "سلامتی" یه ذره سوال رو جدی تر بگیره و توضیح بده که تازگی چی کار کرده، چی خونده، چی شنیده، چی دیده، به چی فکر کرده، با کی آشنا شده...به هر حال اون بیلیون بیلیون تا سلول غیر از سلامتی انشاالله کار دیگه ای هم کردند!


-خب آریا... دیگه چه خبر؟
- خبر؟ امممم... خب من تازگی یه آهنگ واقعا تک رو کشف کردم! "I'm your man " از آلبوم "I'm your man" از لئونارد کوهن. به نظر من آهنگ عاشقانه ی واقعا لذت بخش و آرام بخشیه! خصوصا موسیقی دقیقه 2:38-3:20 اش رو بیشتر از 20 بار گوش دادم تو این 2 روز! به نظر من که واقعا ارزش اینکه 1000 بار دیگه گوشش بدم داره!
-اه؟ دیگه چی گوش کردی؟
-اممم... آها! یه آهنگ قشنگم از Nana Mouskouri گوش دادم:   over and overالبته بیشترین آهنگی که از Nana Mouskouri دوس دارم ایناست: آهنگ اول ، آهنگ دوم
اما این آهنگش هم به نظرم خیلی قشنگ اومد! خیلی شعر روونی داره و آهنگ سبکیه...

 

- خب تو چه خبر؟ چند ماهی میشه ندیدمت
- سلامتی. هیچی
- اه؟ آها! باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 19  توسط آریا  | 

چرا مسئولیت "به دنیا آوردن" آدما انقدر از مسئولیت "از دنیا بردن" شون کمتره؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 9  توسط آریا  | 

چیزی که بیشتر از همه از این برنامه های روانشناسی ماهواره بدم میاد، اعتماد به نفس و اطمینانیه که این روان شناسای محترمش دارند! یعنی چی؟! ملت چند سال روانکاوی می رند آخرش هم حالا تا اون روانکاو کی باشه و بیمار چقدر همراهی کنه و... ممکنه نتیجه بده و نتیجش هم اینه که طرف فقط خودش رو بشناسه! بعد تو این برنامه طرف 10 دقیقه حرف می زنه و اون آقای دکتر چنان نقد تند و محکمی ازش می کنه که...! اصلا مگه کسی چنین حقی داره که بگه چه کاری درسته چه کاری نیست؟!
من کلا از اطمینان بدم میاد! و رو چیزی به جز ریاضیات با اطمینان حرف نمی زنم!
+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 23  توسط آریا  | 

با خودم می گم، گاهی آدم دلش می گیره، این می تونه تو یه بعد از ظهر جمعه باشه، یا بعد از یه مهمونی، یا بعد از خستگیه یه کار... می تونه از بیکاری باشه، یا از انبوه کارایی که نمی دونه باید چی کارشون کنه...حتی می تونه از سوختن لامپ اتاق و گذروندن یه شب کم نور تو یه اتاق کوچیک باشه. اما این مهم نیست؛ مهم اینه که آدم "هشیار" باشه، چشماشو کامل باز کنه، موقعیتشو (حتی اگه شده تو ذهنش) ثبت کنه و هشیاری خودش رو به خودش یادآوری کنه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 21  توسط آریا  | 

- می تونم شمارت رو داشته باشم؟

 

-حالا اگه بشناسمت شاید...

 

-خب مگه شمارت رو داشته باشم چی می شه؟ تازه ما که چند وقتیه چت می کنیم... فکر کنم شناخته باشی منو تا حدی...

 

- نه حالا ...

 

...

 

- سلام... آدم بخواد با تو آشنا بشه چی باید بگه؟!

 

- باید خودشو معرفی کنه بگه شماره منو از کجا آورده

 

-آها... خب من آریا ام... ولی نمی تونم بگم شمارت رو از کجا آوردم٬ نمی دونمم چرا! البته هر وقت گفتی پاکش می کنم... اما راجع به خودم هر چی بخوای می تونم بگم...

 

- بگو از کی گرفتی... کاری باش ندارم

 

(اما من ۱۰۰٪ مطمئنم که برای دوستم بد می شه...۱۰۰٪)

 

- نه خب نمی تونم بگم... ولی مگه مهمه؟! فکر کنم کلی نکته ی جالب تر راجع به تو یا من باشه نه؟

 

- من نمی تونم با هر کسیکه شمارم رو از هر جایی آورده حرف بزنم٬ لطفا دیگه اس ام اس نده!

 

...

 

- امروز بریم بیرون؟

 

-نه٬ برا چی؟

 

- خب دوس دارم ببینمت

 

- نه... داریم حرف می زنیم دیگه

 

-اه؟!!... عجب! باشه...

 

...

 

من به شدت نسبت به این ملاحظه گری و احتیاط و "نه" و "ترمز" و "نمی خوام" و "دوست ندارم" و ... دخترا اعتراض دارم. حتی اگه ۱۰۰۱ دلیل اجتماعی-تاریخی-روانشناسی داشته باشه! بسه دیگه٬ کاریکاتور شده واقعا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 15  توسط آریا  | 

وقتی تو ماشینی نشستی که داره تو یه بزرگراه با سرعت بالای 80 میره (ترجیحا صندلی عقب)، سرتو می بری بیرون از پنجره، نهایت سعیت رو می کنی که چشمات رو باز نگه داری.  فشار نه چندان شدید باد رو روی گردنت حس می کنی. شاید توی ماشین صدای بلند "ابی" و حرف زدن بقیه بیاد... یا سکوت کامل باشه، ولی فرقی نمی کنه؛ تو سعی می کنی اصلا وارد اون شلوغی نشی و لااااام تا کام حرف نزنی. ابروهات رو -که به خاطر فشار باد یه ذره هم تو هم رفته - یه کم بیشتر به هم فشار می دی و ... فکر می کنی! به مهم ترین فکرا و تصمیمات فکر می کنی و عمیق ترین احساسایی که داشتی رو تو ذهنت مرور می کنی. اون موقع است که فکر اینکه دیگه با علی هم اتاق نیستی یه بهونه ی خیلی خوب می شه برانکه احساس کنی چقدر غمگینی...
+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 11  توسط آریا  | 

وقتی از خانم هایی می شنوم که کلکسیون کیف های 3000$ ای براشون جنبه ی تفریح داره و هواپیمای اختصاصی می خوان تا توی گمرک وقتشون تلف نشه و 550000$ برای تعطیلات تابستونیشون می دن تا یه ساحلی رو اجاره کنند... اونوقت همونطور که دارم به ماجراجویی های علمی و لذت های Intelectual "پر بک" فک می کنم ٬ لبخند ناشی از“Joy of Physics”   فاینمن تو ذهنم میاد و بازم مثل یه لعنت همیشگی از خودم می پرسم: نوروساینس یا محاسبات کوانتومی یا فایننس یا مخابرات نوری یا کار یا...

 


پی نوشت: به این سر در گمی باید عدم تقریب دقیق توانایی ها و امکاناتمم اضافه کنم و به این فکر کنم که احتمالش زیاده که تو هر کدوم برم هیچ چی نشم! تازه باید به دوستان روان پزشکمون هم بگم چشم و به اینم فکر کنم که احتمال زیاد تصمیم نهاییم به دلیل عمیق و منطقیِ خودآگاهی نیست؛ شاید من به دلیل موفقیت تو جلب توجه فلان استاد، هزارتا دلیل ظاهرا منطقی  بسازم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 21  توسط آریا  |