داشتم وبلاگ ترانه علی دوستی و وبلاگ هایی که بهشون پیوند داده بود رو می خوندم. خیلی دوس داشتم وبلاگ منم توی اونا بود. نمی دونم چرا، یعنی خب واضحه! ترانه علی دوستی: هنر پیشه ی محبوب و خوشگل و فهمیده و ... خصوصا وقتی رضا گفت چقدر ترانه خوب می نویسه و راست هم می گفت!
اما وبلاگ من کجا و وبلاگ اونایی که ترانه بهشون لینک داده بود کجا! همشون وبلاگ های سنگین ادبی، هنری، جامعه شناسی. اصلا وبلاگ درب و داغون من کجا و و بلاگ خود ترانه کجا! خصوصا خیلی برا اون پست اولم احساس خجالت کردم! اما با خودم می گم: گور پدر ترانه و ... خودمو تکیه می دم به حرفای ریچارد فاینمن و آلبرت انیشتین و ...همه گنده های علمی که بحث های جامعه شناسی و فلسفی و "غیر علمی" رو تحقیر می کنند! به خودم می گم بله، اینا فقط بلدند حرف بزنند! فقط حیف که می دونم از سر نیازه که اینو می گم! من به شدت (و فکر می کنم به صورت بیمارگونه) به تایید بقیه نیاز دارم و نمی دونم باید چجوری این خصوصیتم رو که می دونم باید عوض بشه عوض کنم!
من مطمئنم یه راز عمیقی بین احساس نیاز و احساس مرگ و بی تفاوتی وجود داره. شاید خیلی هم عمیق نباشه: واکنش دفاعی به احساس نیاز به یه صفت برتر، باعث نفی اون صفت برتر و بی تفاوت شمردن اون می شه. شاید کسی چه می دونه...
صلاح کار کجا و من خراب کجا...
