تبليغاتX
آریا نوشت

آریا نوشت

چنین نوشت آریا...

داشتم وبلاگ ترانه علی دوستی و وبلاگ هایی که بهشون پیوند داده بود رو می خوندم. خیلی دوس داشتم وبلاگ منم توی اونا بود. نمی دونم چرا، یعنی خب واضحه! ترانه علی دوستی: هنر پیشه ی محبوب و خوشگل و فهمیده و ... خصوصا وقتی رضا گفت چقدر ترانه خوب می نویسه و راست هم می گفت!

 

اما وبلاگ من کجا و وبلاگ اونایی که ترانه بهشون لینک داده بود کجا! همشون وبلاگ های سنگین ادبی، هنری، جامعه شناسی. اصلا وبلاگ درب و داغون من کجا و و بلاگ خود ترانه کجا! خصوصا خیلی برا اون پست اولم احساس خجالت کردم! اما با خودم می گم: گور پدر ترانه و ... خودمو تکیه می دم به حرفای ریچارد فاینمن و آلبرت انیشتین و ...همه گنده های علمی که بحث های جامعه شناسی و فلسفی و "غیر علمی" رو تحقیر می کنند! به خودم می گم بله، اینا فقط بلدند حرف بزنند!  فقط حیف که می دونم از سر نیازه که اینو می گم! من  به شدت (و فکر می کنم به صورت بیمارگونه) به تایید بقیه نیاز دارم و نمی دونم باید چجوری این خصوصیتم رو که می دونم باید عوض بشه عوض کنم!

 

من مطمئنم یه راز عمیقی بین احساس نیاز و احساس مرگ و بی تفاوتی وجود داره. شاید خیلی هم عمیق نباشه: واکنش دفاعی به احساس نیاز به یه صفت برتر، باعث نفی اون صفت برتر و بی تفاوت شمردن اون می شه. شاید کسی چه می دونه...

 

صلاح کار کجا و من خراب کجا...

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 22  توسط آریا  | 

چقدر حس عجیبیه که آدم* با یه دختر بحث کنه که پسرها از نظر هوشی و فکری بالاتر از دخترها نیستند! شایدم من زیادی حساس شدم رو مسائل حقوق زنان! اما بعضی چیزا بدجوری به نظرم واضح میاد!
*آدم اینجا یعنی من! برا جور شدن قافیه اینجور گفتم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 0  توسط آریا  | 

تو خیابون وایسادم. یه آقای ۲۵-۳۰ ساله با ریش نسبتا بلند و ظاهر آروم کنارم ایستاده...

 

آقای ریش دار: آقا آژانس هوایی از این طرفه؟

من: نمی دونم... شرمنده من مال این طرف ها نیستم

چند ثانیه ساکت می شیم...

-منم مال این طرف ها نیستم، شاید ما تا قیامت همدیگه رو نبینیم. میشه یه چیزی بگم؟

-خواهش می کنم بفرمایید

-تیغ زدن برا مرد مسلمون حرامه... مرد باید محاسن داشته باشه...

-نه من این طوری دوس دارم!

 

سرم رو بر می گردونم. از لبخندش که نمونه­ی لبخند یه بسیجیه که فکر می کنه خیلی روشن فکره حالم به هم می­خوره! دوس دارم بگم "نگران نباش؛ همین روزاست که دوستات تو نیروی انتظامی اونایی که تیغ می زنند رو دستگیر کنند."

یاد "پلیس امنیت اخلاقی"؛ می افتم و حجاب اجباری!

یاد خوابگاه می افتم؛ و اذانش که باید هر روز به زور  بشنوم

یاد رویای اینترنت wireless ِ خوابگاه می افتم؛ که حق نداریم تو اتاق داشته باشیم چون معلوم نیست چه استفاده­ای ازش می کنیم

یاد فیلم خصوصی بازیگر سریال نرگس می افتم؛ و اکران میلیونیش تو یه طرح همبستگی ملی!

یاد اون آقایی می افتم که تو تاکسی به من و دوس دخترم گفت چه نسبتی با هم دارین که دست همو گرفتین!

یاد اون شبی می افتم که صدای روضه ی همسایه ی 5 تا محله رو پر کرده بود و فکر کنم اصلا از نظرشون ایرادی نداشت.

یاد استادمون می افتم که موبایل دوستم رو گرفت تا اس ام اس هاشو بخونه ببینه تقلب کرده یا نه!

تو مترو یا اتوبوس که اس ام اس می زنم می تونم مطمئن باشم کناریم داره می خونه چی می نویسم!

 

چیزی به اسم "حریم خصوصی"برای ما تقریبا معنی نداره!

یاد می گیریم...اما کی؟


پی نوشت: قصد سجاده آب کشیدن ندارم، منم کم تو حریم خصوصی بقیه بدون اجازه نرفتم (هرچند دیگه نه به این گستاخی دوست بسیجیمون)! امیدوارم دیگه نرم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 19  توسط آریا  | 

آریا نوشت ۱) خانم ها و آقایان عزیز! خواهش می کنم وقتی کسی خوابه ۲ دقیقه به ۲ دقیقه بش گیر ندین که بیدار شو٬ شاید به دلیل ساده ی خواب آلودگی نخواد اون موقع بیدار  شه! تازه اگه هم می خواهید به هر نحوی شده بیدارش کنید٬ این فرآیند حداقل نیم ساعت طول می کشه! ( لااقل برا من که اینجوریه!) باور کنید برای کسی که خواب یا نیمه خوابه٬ ساعت مثل کسی که بیداره نمی گذره. ممکنه برای شما فاصله ی بین دوبار تذکرتون "به اندازه ی کافی" برای بلند شدن از تخت باشه٬ اما برای اون اصلا نباشه. به جز این خواهش می کنم کسی رو با دعوا از خواب بیدار نکنید! من اطمینان دارم هیچ چیز بدتر از شروع یه روز با بیدار شدنه با دعوا نیست!!!


آریا نوشت ۲) چقدر ترجمه کار لذت بخشیه! آدم یه جمله رو می خونه٬ اول کلمه به کلمه ترجمش می کنه٬ بعد فکر می کنه ببینه اگه بخواد معنیه اون جمله رو به فارسی بگه چی می گه... بعد دوباره جمله ی انگلیسی رو می خونه٬ دوباره جمله فارسی رو می خونه... بعد از اینکه چندتا جمله رو ترجمه کرد کلشو رو می خونه ببینه متن چطور در اومده... گاهی باید کاملا از ترجمه ی کلمه به کلمه دور بشه تا بتونه مفهوم رو برسونه٬ گاهی یه کلمه تو فارسی نیست و باید ببینه چجوری مفهومشو باید برسونه! گاهی یه کلمه چندتا معنیه مشابه داره که باید از بینشون انتخاب کنه! خلاصه می تونه مدت ها آدمو سرگرم کنه! اینا رو من امروز توی تلاشم برای ترجمه ی یه قسمت از کتاب "حتما شوخی می کنید آقای فاینمن" که بیشتره روزمو پر کرد فهمیدم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 22  توسط آریا  | 

تو راه خونه بودم که گشت ارشاد وسایل یه دختری رو گرفته بود و بش می گفت سوار شو... خب اونم سوار نشد و گشت که موبایلشو گرفته بود حرکت کرد... دختر چند قدمی همراهش دوید و فحش و ... اما گشت رفت. اولین بارم نبود که چنین صحنه ای رو می دیدم. بیشتر از ۱۰۰۰ جا هم راجع بش خوندم٬ اما نمی دونم چرا برام عادی نمی شه... پاهام سست شد٬ چند دقیقه ای روی یه سکو نشستم... نمی خواستم گوش به صدایی بدم که می گه این میل جنسیته که به شکل همدردی با اون دختر ظاهر می شه... دوس داشتم یه سوپرمن بودم و با تفنگ تایرشو پنچر می کردم و مجبورش می کردم بایسته٬ می رفتم از توی ماشین یقشو می گرفتم و تا می خورد می زدمش. آخرشم لبه ی پنجره رو می گرفتم و ماشینشونو پاره می کردم! نمی خوام گوش به صدایی بدم که بگه این سایق پرخاشگریته که به این شکل در اومده... من بینهایت از گرفتن موبایل شخصی یه دختر به وسیله ی نیروی انتظامی برای اینکه مانتوش فقط مدل داره ناراحت می شم و اصلا مهم نیست که دلیلش چیه فقط این جمله مدام تو ذهنم تکرار می شه که "سردار رادان٬ مزدوری برای تمام فصول"* !

بعد از اینکه یه ذره نشستم سرمو تا اونجایی که می تونستم زیر انداختم و رفتم پشت چراغ قرمز عابر پیاده ایستادم تا سبز شه...


* این جمله رو از یه وبلاگی برداشتم که متاسفانه لینکشو ندارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 12  توسط آریا  |