تبليغاتX
آریا نوشت

آریا نوشت

چنین نوشت آریا...

الآن می فهمم که چنین مسائلی، نامحسوس تر از کتاب های مدرسه یا خدمات پزشکی، هدف اصلی درس های او (مادر) به من بود. "اگه می خوای انسان، بزرگ بشی، به ارزش هایی احتیاج خواهی داشت ".

صداقت- لولو (ناپدری)، نباید وقتی مامور مالیات اومد، فریزر رو توی انباری پنهان می کرد. ولو اینکه همه، حتی خود مامور مالیات، انتظار چنین کاری رو داشته باشند. عدالت- پدر و مادرهای پول دار، نباید ماه رمضان تلویزیون به معلم ها هدیه بدهند،  بچه هاشون هم نمی تونند برای نمره های بهتری که می گیرند مغرور باشند. صراحت- اگه پیرهنی که برای تولدت خریدم رو دوست نداشتی، فقط باید به من می گفتی به جای اینکه اونو ته کمدت بذاری. استقلال فکر- چون بقیه ی بچه ها اون پسر فقیر رو برای مدل موهاش مسخره می کنند، به این معنی نیست که تو هم مجبوری چنین کاری بکنی.*

------------------------------

کنایه های دوپهلو، حرف های غیر مستقیم؛ از این راه او  فهمید که ما یک سال بعد از یکی از خشن ترین و سریع ترین سرکوب های دوران جدید به جاکارتا وارد شدیم. این فکر او را به وحشت انداخت، فکر اینکه تاریخ ممکن است به تمامی بلعیده شود، درست همان طور که خاک، جوی های خونی که زمانی در خیابان ها جاری بوده را می مکد، به مانند انسان هایی که زیر پوستر رئیس جمهور جدید تجارت خود را ادامه می دهند انگار که اتفاقی نیافتاده است، ملتی سرگرم توسعه ی خود. به تدریج که دایره ی دوستان اندونزیایی او گسترده تر می شد، بعضی از آنها داستان های دیگری برای او تعریف می کردند- درباره ی فساد که اداره جات دولتی را گرفته بود، اخاذی های پلیس و ارتش، همه ی صنایع که حول خانواده ی رئیس جمهور و همراهان او شکل گرفته بود. و با هر داستان جدید، مادر پیش لولو (ناپدری) می رفت و می پرسید: "راست است؟"  *

*از کتاب رویاهای پدرم، نوشته ی باراک اوباما
ترجمه از خودم بود.فکر می کنم لحن اصلی ه کتاب نه به اندازه ی متن اول "منحنی" بود، و نه به اندازه ی متن دوم "زاویه دار".
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 14  توسط آریا  | 

مدرسه که می رفتم، توی درس هایی مثل دینی و قرآن و اجتماعی و ... نباید سوال رو جواب می دادم، باید تا اون جایی که می تونستم می نوشتم؛ جوری که حاشیه ی برگه های امتحانمم پر می شد! اکثر سوال ها گنگ تر از این بودند که جواب مشخصی داشته باشند و وضعیت کتاب هاشونم چندان بهتر نبود. وقتایی که درس رو نخونده بودم تو جواب هر سوال 1 پاراگراف چیزای کلی می نوشتم، وقتی هم که خونده بودم 1 پاراگراف عین جمله های کتاب رو می نوشتم. تو هر دو حالت هرچی بیشتر می نوشتم احتمالش بیشتر بود که "اون چیزی" که معلم می خواست رو به "همون زبونی" که اون می خواست نوشته باشم!

جالبه که تو مقدمه ی برخوردهام با اون طرف مرز، توی تافل یاد گرفتم که چرت و پرت کلی رو به بیان خوب هم بگی اگه جواب سوال نباشه خیلی نمره اش رو نمی گیری، حتی اگه هدف سنجیدن توانایی حرف زدن یا نوشتنت باشه. از اون جالبتر اینکه اگه تلاشتو بکنی و  "عین" جمله های کتاب رو به خاطر بیاری و بگی یه چیزی شبیه جرم مرتکب شدی!

پی نوشت 1: شما هم ناراحتین که تو این موقعیت این پست رو خوندین؟ یا فقط من مصداق آدم (شاسکول؟) ای ام که (در ضمن اینکه هیچ کاری هم نمی کنه اما) انگار خجالت می کشه به چیزی غیر از این بوی خونی که تو بیشتر صفحاتی که هر روز می خونه فکر کنه؟

پی نوشت 2: از وقتی اون دختر رو به خاطر شرکت تو تجمع 25 خرداد گرفتند هی تو ذهنم میاد که می گفتیم (حالا نه اونجا، کلا): "نترسین، نترسین، ما همه با هم هستیم". گاهی با خودم می گم کاش همراه بقیه این یکی رو نمی گفتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 دی1388ساعت 21  توسط آریا  | 

اولین باری که اومدم تهران، تو یکی از این اتوبوس های بنز نشسته بودم. کنارم یه آقای افغانی خوش اخلاق بود که همه ی راه قرآن می خوند. من تنها بودم و صبح حرکت کردم که مسیر رو ببینم. بیشترش سرم رو گذاشته بودم به شیشه و بیرون رو نگاه می کردم، گیرم همش هم بیابون بود، اما جدید بود. میومدم خونه ی شما چند روز بمونم. خوشحال بودی که از الان به بعد می تونم بیام تهران، چون تو دیگه خوابگاه نیستی و خونه داری...

دیشب 300 امین باری بود که سوار اتوبوس شدم. حس می کردم از خونتون بر می گردم که برم مدرسه و... تقویم رو مرور می کردم که کی دوباره برمی گردم پیشتون.

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 12  توسط آریا  | 

اگه آدم گذاشت اهلیش کنن،بفهمی نفهمی خودشو به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 18  توسط آریا  | 

فیلسوف نامه 1- فکر می کنم افسردگی یه رابطه ای با "حجمی از وضعیت آدم که تو هر لحظه بش آگاهه"، داشته باشه. 

فیلسوف نامه 2- جالبه که چیزی به اسم آنتی-نوستالژی نداریم، نه؟ منظورم اینه که هیچ وقت کسی نمی شینه دفتر خاطراتشو بخونه و بگه: "آخیش چقدر دلم باز شد که فلان روز تلخ رو داشتم و گذشت!" یا شما دارین؟


+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 15  توسط آریا  | 

"و رسالت من این خواهد بود

که دو استکان چای داغ را

 از میان دویست جنگ خونین

                                                به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی آنها را

.... چشم در چشم هم 

نوش کنیم"

(با حذف دو کلمه) حسین پناهی

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 17  توسط آریا  | 

نه تو آسمون، نه رو زمینیم... انگار که خوابیم، کابوس می بینیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 3  توسط آریا  | 

شاید بنابه دلایل مازوخیستی یا شایدم تحت تاثیر حرف هایی که زمانی از برتراند راسل برای شنیدن "همه نوع نظر درباره ی هر موضوع" خوندم، وبلاگ فرهاد جعفری رو به لیست گودرم اضافه کردم. هربار که پستیش رو می خونم، تقریبا 5 برابر "!" و "؟" هایی که توی متن وجود داره، تو ذهن من ایجاد میشه که حالا فرصت گفتنش رو ندارم؛ اما فعلا می خوام بگم:

1- وقتی "داستان1 سرایی" جای "تحلیل منطقی" رو می گیره، یا به عبارت خیلی رادیکال تر وقتی چیزی رو نشه با ریاضی "اثبات" کرد، میشه 1001 جور داستان مختلف ساخت و اگه "اندازه گیری" و پیش بینی دقیق هم توی اون داستان ها نباشه، هیچ کدوم سازنده هاشون رو نمیشه ساکت کرد، اثباتی بر این حرفم رو می تونید تو وبلاگ گفتمگفت ببینید که پایه ی استدلالش برای اتفاقای اخیر رو بر تولد "نظام مردمی، کارامد، ملی و وفادار به قانون اساسی" بعد از سوم تیر (سال 84) گذاشته و شروع کرده به ساختن داستان. (البته نسبت حجم اطلاعات به کل مطالب وبلاگ به نظرم خیلی پایینه، اینه که باید کلی حرف های بیربط بخونید!)

با اینکه با علوم انسانی آشنا نیستم، اما فکر می کنم این دو تا اشکال نظریه های غیر ریاضیه که :

1- توشون "پیش بینی" پدیده ها کمتر از علوم تجربی هست

2- امکان ریز شدن وجود نداره و یه نظریه ی کلی باید یه وضعیت کلی رو توصیف کنه و در نهایت باید متخصصانش ببینند این نظریه ی کلی این پدیده را کلا درست توصیف و پیش بینی می کنه یا نه! اگه نتونست ممکنه نظر دیگه ای با پیش فرض های کاملا متفاوت ساخته بشه و از بیخ نظریه عوض شه

2- با اینکه یه چند روزی خیلی به این فکر کردم که انگیزه ی فرهاد جعفری از این حمایت های عجیب غریب از احمدی نژاد چی می تونه باشه و هنوز هم به نتیجه ی خاصی نرسیدم، اما "داستان سرایی" هایی می بینم که جالبند: مثلا توی این پست ادعا می کنه ایرانی های خارج از ایران درک درستی از تعداد شرکت کننده ها ندارند چون:

1- "اینجا حضور ندارند و فقط به تخمین های خبرگذاری ها دسترسی دارند و نهایت کاری که می تونند بکنند اینه که میانگین وزن داری از این تخمین ها را به عنوان تعداد شرکت کنندگان در نظر بگیرند."

2- "تمایل به اینکه واقعیت از آرزوهای آدم تبعیت کنه مانع نتیجه گیری واقعی میشه"2

نویسنده نمیگه چه راهی برای تخمین تعداد شرکت کننده ها در نماز جمعه ی دیروز مناسبه، اما به نظرم میرسه منظورش اینه که حضور شخص در ایران (و در نماز جمعه احتمالا) و "حسی" که بش دست میده تخمین مناسب تری نسبت به میانگین گیری وزن دار از عددایی که خبر گذاریا اعلام کردند به دست میده. ادعایی که اصلا بدیهی نیست. تخمین خیلی از کسایی که من دیدم انقدر بده که وقتی توی تظاهراتی هستند، تفاوت 100 هزار و 5 میلیون رو هم نمی تونند تشخیص بدند. مورد دوم هم که تبعا به هر تحلیل کننده ای وارده و مختص ایرانیهای مقیم خارج نیست.

نمونه ی دیگه ای از این "داستان سرایی" رو انتهای همون پست میشه دید که:

1- آقای فرهادی معتقده رفتارهای غلطی که امروز مشاهده می کنیم (مثل برخی دستگیری‌ها، مثل گشت ارشاد و ....) اغلب ناشی از ادامه ی نظام پیش از سوم تیره و رفتارهای مناسبی که مشاهده می کنیم (مثل واقعی‌کردن قیمتِ سوخت و حامل‌ها‌ی انرژی یا اصلاح یارانه‌ها و واقعی‌کردن قیمت‌های کالاها و خدمات، یا خصوصی‌سازیِ سازمان خصوصی‌سازی، مثل اخطار قانون اساسی رئیس‌جمهور برای بار نخست در تاریخ جمهوری و ...) ناشی از تولد نظام پس از سوم تیره.

2- از طرف دیگه ادعا می کنه که مسیر به سمت ادامه ی حیات نظام بعد از سوم تیره

اما فرق چنین حرفی با یه نظریه ی علمی اینه که مشخص نمی کنه آیا این حرکت به سمت نظام بعد از سوم تیر یکنواخت بوده و خواهد بود یا نه و در نتیجه ما باید الان نسبت به چهار سال پیش شاهد کاهش اون رفتارهای غلط باشیم (و در این صورت آیا بررسی های آماری نشون میدن که شاهد بودیم؟) یا باید منتظر باشیم بعدا کمتر بشه. (که اگه اینجوریه کی؟) یک نظر علمی (البته من راجع به علوم ریاضی حرف می زنم نه مثلا علوم انسانی چون ازشون چیزی نمی دونم) علاوه بر این میگه که در چه تاریخی (و با چه خطایی) "چه مقدار" از این رفتارهای غلط کم میشه و "چه مقدار" به رفتارهای درست اضافه میشه.

در نهایت اینکه تا وقتی ریاضی وارد نشه بعید می دونم بشه دست "داستان نویسی" رو از تحلیل مسئله های اجتماعی کوتاه کرد

1 از کلمه ی داستان به معنی چهارچوبی غیر علمی و غیر مبتنی بر بررسی دقیق منطقی برای توضیح پدیده ها استفاده کردم که فکر کنم جزو معنی های داستان نباشه؛ اما خب چیز بهتری به ذهنم نرسید!

2 سعی کردم استدلال ها نقل به مضمون باشند، چون خودشون گنگ تر و طولانی تر بودند

پی نوشت: گیومه ها و طولانی بودن این متن احتمالا ناشی از خوندن وبلاگ گفتمگفت از فرهاد جعفریه!


+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 3  توسط آریا  | 

بی تابی نمی کنم
هق هقی ندارم
به راه حلی هم فکر نمی کنم
به صفحه ی مانیتورم نگاه می کنم و هر از گاهی آروم گریه می کنم
بهت آخرین احساسیه که توی این دو هفته تجربه اش کردم
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 23  توسط آریا  | 

این روزها از نزدیکترین هام حرف از غرور ملی و همدلی و ... می شنوم. با خودم میگم پس لابد مشکل یه جایی توی منه که برام هیچی عوض نشده:

که می دونم این آقایی که کنارم توی راهپیمایی شرکت می کنه، همونه که فکر می کنه عقل کله و اگه نظرت باهاش مخالف باشه اصلا به حرفت گوش نمیده ببینه چی میگی

که اون یکی که اون طرف تر دستش رو به نشونه ی "وی" برده بالا، همونه که وقتی سوار تاکسی میشی با اخم های تو همش حتی جواب سلامتم نمیده

که اون موتور سواره که موتورش رو سبز کرده و دستشم بالا گرفته، همونه که اگه دیروز بهش میگفتی "چرا از پیاده رو میری؟" دستش رو یقت بود

و اون استاده که تو تحصنه، همونه که اگه سر کلاس سوال بپرسی ممکنه مسخرت کنه

و اون همسایه ای که شبا بدون بلوز باهات میاد روی پشت بوم الله و اکبر میگه همون آقای بداخلاقیه که میگه چرا با دوست دخترت اومدی خونه

که این محله ای که شبا صدای الله و اکبرش بلنده، فقط مرداشون میان روی پشت بوم تا الله و اکبر بگن

که این جامعه همون جامعه دوست نداشتنیه عبوس و متعصب و تنگ فکره...

اگه 70 میلیون نفر هم تظاهرات مدنی انجام بدن، برای من ایران همون کشور مرده است...

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 13  توسط آریا  |