تبليغاتX
آریا نوشت

آریا نوشت

چنین نوشت آریا...

 
من خیلی دوس دارم وقتی از کسی می پرسم "دیگه چه خبر ؟" به جای کلمه ی خیلی روتین "سلامتی" یه ذره سوال رو جدی تر بگیره و توضیح بده که تازگی چی کار کرده، چی خونده، چی شنیده، چی دیده، به چی فکر کرده، با کی آشنا شده...به هر حال اون بیلیون بیلیون تا سلول غیر از سلامتی انشاالله کار دیگه ای هم کردند!


-خب آریا... دیگه چه خبر؟
- خبر؟ امممم... خب من تازگی یه آهنگ واقعا تک رو کشف کردم! "I'm your man " از آلبوم "I'm your man" از لئونارد کوهن. به نظر من آهنگ عاشقانه ی واقعا لذت بخش و آرام بخشیه! خصوصا موسیقی دقیقه 2:38-3:20 اش رو بیشتر از 20 بار گوش دادم تو این 2 روز! به نظر من که واقعا ارزش اینکه 1000 بار دیگه گوشش بدم داره!
-اه؟ دیگه چی گوش کردی؟
-اممم... آها! یه آهنگ قشنگم از Nana Mouskouri گوش دادم:   over and overالبته بیشترین آهنگی که از Nana Mouskouri دوس دارم ایناست: آهنگ اول ، آهنگ دوم
اما این آهنگش هم به نظرم خیلی قشنگ اومد! خیلی شعر روونی داره و آهنگ سبکیه...

 

- خب تو چه خبر؟ چند ماهی میشه ندیدمت
- سلامتی. هیچی
- اه؟ آها! باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 19  توسط آریا  | 

چرا مسئولیت "به دنیا آوردن" آدما انقدر از مسئولیت "از دنیا بردن" شون کمتره؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 9  توسط آریا  | 

چیزی که بیشتر از همه از این برنامه های روانشناسی ماهواره بدم میاد، اعتماد به نفس و اطمینانیه که این روان شناسای محترمش دارند! یعنی چی؟! ملت چند سال روانکاوی می رند آخرش هم حالا تا اون روانکاو کی باشه و بیمار چقدر همراهی کنه و... ممکنه نتیجه بده و نتیجش هم اینه که طرف فقط خودش رو بشناسه! بعد تو این برنامه طرف 10 دقیقه حرف می زنه و اون آقای دکتر چنان نقد تند و محکمی ازش می کنه که...! اصلا مگه کسی چنین حقی داره که بگه چه کاری درسته چه کاری نیست؟!
من کلا از اطمینان بدم میاد! و رو چیزی به جز ریاضیات با اطمینان حرف نمی زنم!
+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 23  توسط آریا  | 

با خودم می گم، گاهی آدم دلش می گیره، این می تونه تو یه بعد از ظهر جمعه باشه، یا بعد از یه مهمونی، یا بعد از خستگیه یه کار... می تونه از بیکاری باشه، یا از انبوه کارایی که نمی دونه باید چی کارشون کنه...حتی می تونه از سوختن لامپ اتاق و گذروندن یه شب کم نور تو یه اتاق کوچیک باشه. اما این مهم نیست؛ مهم اینه که آدم "هشیار" باشه، چشماشو کامل باز کنه، موقعیتشو (حتی اگه شده تو ذهنش) ثبت کنه و هشیاری خودش رو به خودش یادآوری کنه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 21  توسط آریا  | 

- می تونم شمارت رو داشته باشم؟

 

-حالا اگه بشناسمت شاید...

 

-خب مگه شمارت رو داشته باشم چی می شه؟ تازه ما که چند وقتیه چت می کنیم... فکر کنم شناخته باشی منو تا حدی...

 

- نه حالا ...

 

...

 

- سلام... آدم بخواد با تو آشنا بشه چی باید بگه؟!

 

- باید خودشو معرفی کنه بگه شماره منو از کجا آورده

 

-آها... خب من آریا ام... ولی نمی تونم بگم شمارت رو از کجا آوردم٬ نمی دونمم چرا! البته هر وقت گفتی پاکش می کنم... اما راجع به خودم هر چی بخوای می تونم بگم...

 

- بگو از کی گرفتی... کاری باش ندارم

 

(اما من ۱۰۰٪ مطمئنم که برای دوستم بد می شه...۱۰۰٪)

 

- نه خب نمی تونم بگم... ولی مگه مهمه؟! فکر کنم کلی نکته ی جالب تر راجع به تو یا من باشه نه؟

 

- من نمی تونم با هر کسیکه شمارم رو از هر جایی آورده حرف بزنم٬ لطفا دیگه اس ام اس نده!

 

...

 

- امروز بریم بیرون؟

 

-نه٬ برا چی؟

 

- خب دوس دارم ببینمت

 

- نه... داریم حرف می زنیم دیگه

 

-اه؟!!... عجب! باشه...

 

...

 

من به شدت نسبت به این ملاحظه گری و احتیاط و "نه" و "ترمز" و "نمی خوام" و "دوست ندارم" و ... دخترا اعتراض دارم. حتی اگه ۱۰۰۱ دلیل اجتماعی-تاریخی-روانشناسی داشته باشه! بسه دیگه٬ کاریکاتور شده واقعا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 15  توسط آریا  | 

یاد گرفتم وقتی می رم حموم، هرچقدر هم که سرم شلوغ باشه و وقت نداشته باشم، آخرش درجه ی آب رو کاملا خنک تنظیم می کنم و  چند دقیقه ای سرمو بالا می برم و می ذارم آب رو صورتم بریزه و بره توی گوشم؛ در ضمن کل بدنمم باید زیر دوش باشه!
حیف اون حموم هایی که بدون این لذت از بین رفت!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 16  توسط آریا  | 

وقتی تو ماشینی نشستی که داره تو یه بزرگراه با سرعت بالای 80 میره (ترجیحا صندلی عقب)، سرتو می بری بیرون از پنجره، نهایت سعیت رو می کنی که چشمات رو باز نگه داری.  فشار نه چندان شدید باد رو روی گردنت حس می کنی. شاید توی ماشین صدای بلند "ابی" و حرف زدن بقیه بیاد... یا سکوت کامل باشه، ولی فرقی نمی کنه؛ تو سعی می کنی اصلا وارد اون شلوغی نشی و لااااام تا کام حرف نزنی. ابروهات رو -که به خاطر فشار باد یه ذره هم تو هم رفته - یه کم بیشتر به هم فشار می دی و ... فکر می کنی! به مهم ترین فکرا و تصمیمات فکر می کنی و عمیق ترین احساسایی که داشتی رو تو ذهنت مرور می کنی. اون موقع است که فکر اینکه دیگه با علی هم اتاق نیستی یه بهونه ی خیلی خوب می شه برانکه احساس کنی چقدر غمگینی...

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 11  توسط آریا  | 

وقتی از خانم هایی می شنوم که کلکسیون کیف های 3000$ ای براشون جنبه ی تفریح داره و هواپیمای اختصاصی می خوان تا توی گمرک وقتشون تلف نشه و 550000$ برای تعطیلات تابستونیشون می دن تا یه ساحلی رو اجاره کنند... اونوقت همونطور که دارم به ماجراجویی های علمی و لذت های Intelectual "پر بک" فک می کنم ٬ لبخند ناشی از“Joy of Physics”   فاینمن تو ذهنم میاد و بازم مثل یه لعنت همیشگی از خودم می پرسم: نوروساینس یا محاسبات کوانتومی یا فایننس یا مخابرات نوری یا کار یا...

 


پی نوشت: به این سر در گمی باید عدم تقریب دقیق توانایی ها و امکاناتمم اضافه کنم و به این فکر کنم که احتمالش زیاده که تو هر کدوم برم هیچ چی نشم! تازه باید به دوستان روان پزشکمون هم بگم چشم و به اینم فکر کنم که احتمال زیاد تصمیم نهاییم به دلیل عمیق و منطقیِ خودآگاهی نیست؛ شاید من به دلیل موفقیت تو جلب توجه فلان استاد، هزارتا دلیل ظاهرا منطقی  بسازم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 21  توسط آریا  | 

داشتم وبلاگ ترانه علی دوستی و وبلاگ هایی که بهشون پیوند داده بود رو می خوندم. خیلی دوس داشتم وبلاگ منم توی اونا بود. نمی دونم چرا، یعنی خب واضحه! ترانه علی دوستی: هنر پیشه ی محبوب و خوشگل و فهمیده و ... خصوصا وقتی رضا گفت چقدر ترانه خوب می نویسه و راست هم می گفت!

اما وبلاگ من کجا و وبلاگ اونایی که ترانه بهشون لینک داده بود کجا! همشون وبلاگ های سنگین ادبی، هنری، جامعه شناسی. اصلا وبلاگ درب و داغون من کجا و و بلاگ خود ترانه کجا! خصوصا خیلی برا اون پست اولم احساس خجالت کردم! اما با خودم می گم: گور پدر ترانه و ... خودمو تکیه می دم به حرفای ریچارد فاینمن و آلبرت انیشتین و ...همه گنده های علمی که بحث های جامعه شناسی و فلسفی و "غیر علمی" رو تحقیر می کنند! به خودم می گم بله، اینا فقط بلدند حرف بزنند!  فقط حیف که می دونم از سر نیازه که اینو می گم! من  به شدت (و فکر می کنم به صورت بیمارگونه) به تایید بقیه نیاز دارم و نمی دونم باید چجوری این خصوصیتم رو که می دونم باید عوض بشه عوض کنم!

من مطمئنم یه راز عمیقی بین احساس نیاز و احساس مرگ و بی تفاوتی وجود داره. شاید خیلی هم عمیق نباشه: واکنش دفاعی به احساس نیاز به یه صفت برتر، باعث نفی اون صفت برتر و بی تفاوت شمردن اون می شه. شاید کسی چه می دونه...

صلاح کار کجا و من خراب کجا...

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 22  توسط آریا  | 

چند روز پیش بود که داشتم خاطرات ریچارد فاینمن رو می خوندم که چطور برای پروژه ی آخر ترم درس فلسفه اش، باید به کند و کاو می پرداخته که چه فرآیندی اتفاق می افته که آدم می خوابه؛ قبل از خواب چه اتفاقایی براش می افته و توی خواب وضعیتش چجوریه.

فاینمن کشف کرده بود که آدم در حین اینکه به خواب میره کم کم می تونه به ۲ تا موضوع هم زمان فکر کنه... بعد توی خواب وقتی فهمیده بود خودش خوابه شروع کرده بود به کشف و شهود! فهمیده بود که خوابش رنگیه. بعد سعی کرده بود ببینه تو خواب می شه جزئیات رو تشخیص داد یا نه! برا همین دقت می کنه و می بینه که می تونه موهای یه دختری رو دونه به دونه تشخیص بده. بعد یه میخ به یه دیوار می بینه! دست روش می کشه می بینه با دستم هم حسش می کنه. وقتی بر میگرده بره به خودش می گه خوبه تلاش کنم ببینم میشه میخ رو ببینم اما حسش نکنم، برا همین برمی گرده و دوباره میخ رو می بینه، اما وقتی دست می کشه دیگه حسش نمی کنه...

منم خیلی دوس داشتم این چیزا رو تجربه کنم! امروز که خواب بودم، خواب دیدم دارم توی خیابون با یه دختر دبستانی راه میرم! بعد به بدنم که نگاه کردم دیدم لباس نپوشیدم! اما داشتم تو خیابون راه می رفتم! نتیجه گرفتم که باید خواب باشم! منم شروع کردم به کشف و شهود! اول دقت کردم دیدم جزئیات رو می تونم تشخیص بدم؛ چون پاهای یه مورچه رو تشخیص دادم. بعد دیدم می تونم رنگ ها رو تشخیص بدم! می خواستم شروع کنم به پرواز! تا بالای یه تپه دویدم و اومدم بپرم اما این دختر کوچولویی که باهام بود نمی دونست توی خواب میشه پرواز کرد! سرعتمو می گرفت! اینه که خیلی خوب پرواز نکردم! فقط با جاذبه ی کمتری میومدم پایین! بعد از چند بار که برا پرواز تلاش کردم بیدار شدم. خیلی حس خوبی بود که تو خواب می دونستم خوابم! مدام نگران بودم نکنه بیدار بشم و این موقعیت رو از دست بدم!

تجربه ی بی نظیری بود! آرزوشو دارم که دوباره تو خواب بفهمم که خوابم!

به جز این دوست دارم وقتی داره خوابم می بره و خصوصا وقتی دارم بیدار میشم دقت کنم ببینم چه اتفاقایی می افته! کشف و شهود جالبیه! شما هم امتحانش کنید

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 13  توسط آریا  |