تبليغاتX
آریا نوشت

آریا نوشت

چنین نوشت آریا...

(فاینمن در اوایل 1943 به پروژه ی منهتن پیوست)

"در رابطه با مسائل اخلاقی، یک مورد در ذهنم هست که دوست دارم راجع بهش حرف بزنم. دلیل اصلی شروع پروژه (بمب اتم)،که در واقع خطر آلمان ها بود، من را وادار کرد که در ساخت این سیستم اول در پرینستون و بعد در لس آلاموس کار کنم. همه ما تلاشمان را می کردیم تا آن را طوری طراحی کنیم که بمب قوی تری باشد. پروژه ای بود که همه ی ما خیلی خیلی سخت روی آن کار کرده بودیم. در اینجور پروژه ها، شما مصممید که موفق شوید. اما کار غیر اخلاقی ای که من کردم،  این بود که دلیلی که برایش پروژه را شروع کرده بودم را فراموش کردم، به طوری که وقتی دلیل شروع پروژه حذف شد، چون آلمان شکست خورده بود، کوچکترین فکری به ذهن من نرسید که باید درباره ادامه ی کار در این پروژه دوباره فکر کنم. صرفا به این موضوع فکر نکردم"

The Pleasure of Finding Things Out, Richard Feynamn

"آلمان که از آگوست 1944 از فرانسه عقب کشیده بود، در می 1945 تسلیم شد. در 6 آگوست همان سال اولین بمب اتم بر شهر هیروشیما رها شد. مساحتی به شعاع 12 کیلومتر مربع نابود شد. 70-80 هزار نفر کشته و 70 هزار نفر زخمی شدند. در 9 آگوست همان سال دومین بمب اتم به مقصد ناکازاکی فرستاده شد. 35 هزار نفر کشته و 60 هزار نفر زخمی شدند. بمب سومی برای 19 آگوست، سه بمب برای سپتامبر و سه بمب دیگر برای اکتبر در نظر گرفته شده بود. ژاپن در 15 آگوست تسلیم شد."

ویکی پدیا

 نمی فهمم چطور فیزیک پیشه ی بزرگی مثل ریچارد فاینمن، حین کار روی پروژه ی به این مهمی، از خودش سر ناهاری، قبل از خوابی وقتی سوال نکرده که "حاجی، دلیل اصلی پروژه تموم شد! داری چی کار می کنی؟"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 10  توسط آریا  | 

گفتم: دیدی "س" غیبت نمی کنه

-  چرا، می کنه که

- نه، خیلی کمتر از بقیه می کنه

- جلو ما اینجوریه، با کسایی که باهاشون صمیمیه غیبت می کنه

- ا؟

- آره، چند وقت پیش با برادرش نشسته بود پشت سر بچه های اون برادرش حرف می زد

- ا؟ خب پس...

 

خیالم راحت شد. آدما از یه چنتای نزدیک که می گذرن یه جورایی خوشحال میشم ببینم اونقدرم آدم های خوبی نباشند، باهوش نباشند، اونقدرم پولدار نباشند... حتی راجع به غیبت کردن یکی پشت سر بچه های برادرش. نمی فهمم چرا

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 تیر1389ساعت 0  توسط آریا  | 

واقعا جالب نیست؟ اینکه فعال حقوق زنانی مثل شادی صدر چنین نظری رو چاپ کنه، و کسی مثل حامد قدوسی چنین جوابی رو بده. فقط پاراگراف آخر حامد قدوسی رو نگاه کنید: "بعید نیست که افاضات سست و کوتاه بینانه ای از این دست...".

و بعد سیل کامنت هاشون هم خوندن داره.

نمی دونم چرا احساس می کنم این چنین برخوردهایی برای بقیه اونقدر که باید مورد توجه نیست. این اطمینان ها، تعمیم دادن ها، مسخره کردن ها، از بیخ منکر شدن ها؛ به خودم امیدوارم می کنه. با خودم میگم حق داری فکر کنی که حرف زدن اینایی که اسم و رسمی دارن برا خودشون گاهی اوقات چقدر کشکه.

پی نوشت: علی الحساب بیا گوش بدیم به این ویولون-پیانوی آقای ریموند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت 17  توسط آریا  | 

"به خاطر اهمیت تهدید شوروی، و موج پیروز کمونیستی در چین و کره ی شمالی، سیاست گذاران آمریکایی تحرکات ملی گرایانه، اقدامات قومی، یا سیاست ها چپ گرا را در هر جای جهان از دریچه ی جنگ سرد می دیدند- تهدیدهای احتمالی ای که احساس می کردند از تعهدمان به دموکراسی و آزادی سنگین تر بود. برای چندین دهه ما دزدانی چون موبوتو، و جنایت کارانی چون نوریگا را، تا وقتی با کمونیسم مخالف بودند، تحمل و حتی حمایت کردیم. گاهی اقدامات مخفی آمریکا در کشور هایی مانند ایران، برکناری رهبرانی که به طور دموکراتیک انتخاب شده بودند را مهندسی می کرد- با نتایجی که تا امروز برای ما مشکل ایجاد می کند"

جسارت امید، باراک اوباما

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 فروردین1389ساعت 19  توسط آریا  | 

وقتی از گوش رس آن ها دور شدیم، آما گفت "اینجا چه اتفاقی افتاده سعید؟ قبلا چنین گدایی ای اینجا نبود"

سعید خم شد و چند شاخه ی شکسته بین ردیف های ذرت را برداشت. گفت "درست می گی، فکر می کنم این کار را از شهری ها یاد گرفتند. مردم از نایروبی یا کیوسومو برمی گردند و به اونا می گن "شما فقیرید." اینجوریه که ما الان این مفهوم فقر را داریم. ما چنین مفهومی را قبلا نمی شناختیم. به مادرم نگاه کن. اون هیچ وقت چیزی از کسی نمی خواد. همیشه یه کاری هست که انجام بده. هیچ کدوم این کارها هم براش درآمد زیادی نداره، ولی یه کاری هست، می دونی. بهش غرور میده. هرکس دیگه ای هم می تونه همین کار رو بکنه، اما خیلی از مردم اینجا ترجیح می دهند که تسلیم بشند"

...

همین طور که راه می رفتیم، من به حرف سعید فکر می کردم. شاید درست می گفت، شاید مفهوم فقر به اینجا وارد شده، استاندارد جدیدی از نیازها و خواسته هاکه مثل سرخک، به وسیله ی من، توسط آما، به وسیله ی رادیوی قراضه ی یوسف، به اینجا اومده.

از کتاب رویاهای پدرم. نوشته ی باراک اوباما

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1388ساعت 1  توسط آریا  | 

من فکر می کنم شاید خوبیه هنر کده ها نسبت به دانش کده ها اینه که تئاتر و موسیقی و ... مثل نردبون نیستند که ملت ازشون بالا برند و ارزش حرف هاشون "اثبات" بشه. انگار تو این کارها کمتر این طوره که بگی اول این کتاب رو بخونم تا بعد بتونم اون کتاب رو بخونم. اول این رو یاد بگیرم تا بتونم اون یکی رو شروع کنم. "حرص" توشون کمتره

شاید اون چیزی که هنرکده ها رو نسبت به دانش کده ها خودنماتر می کنه هم همین باشه که مثل نردبون نیستند که هر کس بدونه کجای این نردبون ایستاده. اینه که هر کس میشه امیر دایره ای که توش ایستاده و دیگه خدا رو هم بنده نیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 0  توسط آریا  | 

کنایه های دوپهلو، حرف های غیر مستقیم؛ از این راه او  فهمید که ما یک سال بعد از یکی از خشن ترین و سریع ترین سرکوب های دوران جدید به جاکارتا وارد شدیم. این فکر او را به وحشت انداخت؛ فکر اینکه تاریخ ممکن است به تمامی بلعیده شود، درست همان طور که خاک، جوی های خونی که زمانی در خیابان ها جاری بوده را می مکد، به مانند انسان هایی که زیر پوستر رئیس جمهور جدید تجارت خود را ادامه می دهند گویی اتفاقی نیافتاده است، ملتی سرگرم توسعه ی خود. به تدریج که دایره ی دوستان اندونزیایی او گسترده تر می شد، بعضی از آنها داستان های دیگری برای او تعریف می کردند- درباره ی فساد که اداره جات دولتی را گرفته بود، اخاذی های پلیس و ارتش، همه ی صنایع که حول خانواده ی رئیس جمهور و همراهان او شکل گرفته بود. و با هر داستان جدید، مادر پیش لولو (ناپدری) می رفت و می پرسید: "راست است؟"  *

*از کتاب رویاهای پدرم، نوشته ی باراک اوباما
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 14  توسط آریا  | 

اولین باری که اومدم تهران، تو یکی از این اتوبوس های بنز نشسته بودم. کنارم یه آقای افغانی خوش اخلاق بود که همه ی راه قرآن می خوند. من تنها بودم و صبح حرکت کردم که مسیر رو ببینم. بیشترش سرم رو گذاشته بودم به شیشه و بیرون رو نگاه می کردم، گیرم همش هم بیابون بود، اما جدید بود. میومدم خونه ی شما چند روز بمونم. خوشحال بودی که از الان به بعد می تونم بیام تهران، چون تو دیگه خوابگاه نیستی و خونه داری...

دیشب 300 امین باری بود که سوار اتوبوس شدم. حس می کردم از خونتون بر می گردم که برم مدرسه و... تقویم رو مرور می کردم که کی دوباره برمی گردم پیشتون.

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 12  توسط آریا  | 

اگه آدم گذاشت اهلیش کنن،بفهمی نفهمی خودشو به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 18  توسط آریا  | 

فیلسوف نامه 1- فکر می کنم افسردگی یه رابطه ای با "حجمی از وضعیت آدم که تو هر لحظه بش آگاهه"، داشته باشه. 

فیلسوف نامه 2- جالبه که چیزی به اسم آنتی-نوستالژی نداریم، نه؟ منظورم اینه که هیچ وقت کسی نمی شینه دفتر خاطراتشو بخونه و بگه: "آخیش چقدر دلم باز شد که فلان روز تلخ رو داشتم و گذشت!" یا شما دارین؟


+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 15  توسط آریا  |